تبليغاتX
abtala

abtala

سال جدید (1389)به همه مبارک بادابادا

بوسه ی من یادت نره ، گل واسه من یادت نره ، ها ماشاالله عقب شله

http://www.7seen.com



(پیمان جون)


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 12:18  توسط   | 

مهمونی


مهمونی   راستش چند سال پیش من یه مهمونی گرفتم که اتفاق های جالبی برامون پیش اومد ، اِاِاِاِاِ دیدی چی شد  سلام یادم رفت!!! داشتم 70 تا ثوابو مفتی مفتی از دست می دادم ، البته من اینقدر دعای خیر پشت سرم هست که اگر 70000 تا ثواب هم داشت بازم توفیقی نمی کرد ، اون دنیا صف میکشن برای اینکه وقتی من دارم از پل رد میشم  پل و تکون بدن ولی مالیدن من صبر میکنم همه که رد شدن اونوقت رد میشم. اوه اگه اون سر دیگه پل و تکون دادن چی؟ولش کن بعدا یه فکری واسش می کنم. خوب داشتم می گفتم یه اتفاق های جالبی برم پیش اومد که بعد این همه وقت هنوزم یادم نرفته،ماجرا از اونجا شروع شد که مامی بابی شاهین (همسایه طبقه پاینمون)رفته بودن مسافرت و من خونه شاهین بودم و داشتیم فیلم نگاه می کردیم که یکدفعه ... پیمان: شاهین خاک تو سرت کنن؟ شاهین : چرا؟ پیمان:چون دم دست بودی بهت گفتم!!!  شاهین :حالا که اینطور شد مهمونی میگیریم؟!!! و اینطوری شد که شاهین اولین پارتی زندگیشو توی خونه خودش تجربه کرد(اگه به 4 جمله بالا نگاه کنی باید این موارد را استنباط کنی: 1-چطوری شاهین راضی شد برای اولین بار پارتی بره. 2-چطوری شاهین راضی شد اولین پارتی زندگیشو توی خونه خودشون تجربه کنه 3-سایر موارد 4-هیچکدام اگه نتونستی همیه این ها را ازاون 4 جمله بفهمی زیاد تلاش نکن چون من تمام این موارد را قلب به میم کردم وتو خورد جمله با فشار بسیار زیاد جای دادم) خلاصه شروع کردم به دعوت کردم مهمون ها،نکته مهم در مهمونی که نباید فراموش بشه این است که عیار یه مهمونی خوب به تعداد دختر های زیبا و عرق سگی مرغوب میباشد. محسن دادش بزرگم مسئول این شد که از جعفر پیک (منظور از پیک همان میزان مشخص عرق می باشد که توسط یک شخص در یک نوبت نوشیده میشود (لغت نامه شهرخدا که باکلاس تر از دهخدا می باشد،چاپ آخر ،صفحه آخر ، پاورقی)) تهیه کند بطوریکه یه وقت خدای نکرده عرق کم نیاید. خوب حالا نوبت ما بود که مهمون ها رو دعوت کنیم . اولین نفر به مجتبی دوستم زنگ زدم که قراره مهمونی بگیریم و با دوستش  گیلدا پاشن بیان ، لازم به ذکر است که مجتبی  و گیلدا هردوشون چاق و فربه بودن و جون میدادن برای آهنگ هوار هوار یا هوار یارم می یایه ... بعدش به چند تا دختر زنگ زدم و محسن هم به دوستاش زنگ زد ، دوستای محسن شامل چند خانم بیوه با شخصیت می باشد که یکی از اون ها اسمش مریم بود و مهندسی کنترل بخشی از یک  کارخانه بود که در اون بخش سرکه انگور درست می کردن که البته خودش میگفت من تو بخش مسکرات کار می کنم  برای همین مریم از کارخونه که میومد بوش مستت میکرد. خلاصه همه رو دعوت کردیم تا رسیدیم به کسی که نباید می رسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم ... و اون کسی نبود جز سعید دادش دیگه من ، البته سعید دانشجوی شهر دیگه ای بود و من می دونستم که به احتمال زیاد نمیاد ، وقتی به سعید زنگ زدم دیدم نه تنها تهران نیست بلکه با چند تا دختر رفتن شمال ، و تقریبا مطمئن شدم که نمی یاد ، ازم روزشو پرسید و خداحافظی کردیم. اون شب گذشت و من فردا با صدای سعید از خواب بیدار شدم و اونجا فهمیدم که ما 3 تا داداش چرا اینقدر محبوبیم . من بعد الظهر رفتم تا یک پیراهن و کروات قهوه ای ست کنم و بخرم (همین جا بگم جواد عمه ته اون سال قهوه ای مد بود) همین طور که من و مجتبی مشغول انتخاب پیراهن و کروات بودیم یک مرد افغانی که دست فروش لامپ بود و به پاساژ های مختلف می رفت و به مغازه دارها برای مغازشون لامپ می فروخت وارد همون مغازه ای شد که من و مجتبی داشتیم لباس انتخاب می کردیم، مغازه دار داشت به ما جنسهاشو نشون می داد که اون مرده پرید وسط حرفشو گفت : داداش می خوای بری عروسی؟ مجتبی هم رو کرد و بهش گفت آره ما رفیقای عروسیم ، اونم که معلوم بود نگرفت که مجتبی چه گفته و فهمیده بود مخمون گوزیده تو انتخاب لباس ،  شروع کرد راهنمایی کردن ما ،گوش کن چی می گم :یک کت نارنجی بپوش با کروات قرمز خیلیم قشنگههههههههههههههههه. من رو به مجتبی کردم و گفتم راست میگه کت نارنجی با کروات قرمز با رکابی آبی ، خیلیم قشنگهههههههه ، مغازه دارم دید که بساط خنده جور شده گفت: کت نارنجی که پاییه ثابتمونه ولی رکابیو قرمز می کنیم و کرواتو آبی خیلیم قشنگهههههههههههههههههه ، یکدفعه مرد با حالت شرمندگی  گفت :آخه رکابی یکمی تو مجلس زشت نیست؟ که من و مجتبی و مغازه دار با هم گفتیم : خیلیم قشنگههههههههههههههههههه... بنده خدا تازه فهمید موضوع چیه سرشو پایین انداخت و از مغازه رفت بیرون ، ما هم که از خنده پاره شده بودیم از مغازه داره هیچی نخردیم تا فکر نکنه با ما صمیمی شده. روز موعود فرا رسید ، بعد الظهر دیدم مجتبی 15 پاکت آبمیوه بزرگ خریده برای اون هایی که مشروب نمی خورن ، منم کلی ذوق کردم که دمت گرم که به فکر دوستان مثبتمون بودی ولی وقتی آبمیوه ها رو دیدم خشکم زد !!! مجتبی تخم سگ چرا 15 تاشو آب گرفوروت گرفتی؟ دیدم داره می خنده که برای گیلدا خریدم چاق نشه!!! اولین مهمون ما امیر کل(کچل) بود که به محض ورود به شاهین گیر داد بغل موهات خالی شده یه فکری واسش بکن و رو کرد به من و گفت البته کچلی اعتماد به نفس می یاره ، اگه دقت کنید بنده همین 4 لاخ شوید رو هم ژل زدم و سرشو آورد پایین و به ما نشون داد.(بدون شرح) یک ساعتی نگذشته بود که محسن با مشروب ها (منظور همون عرق سگیه ، من میگم مشروب تا با کلاس باشه شما هم بگید مشروب ، قبول ؟قول مردونه ؟بزن قدش!!!!) وارد شد ، تو همون لحظه مامانم از بالا صدام کرد...پیمان.....پیمممممممممممممممممممممممان... بله مامان جان؟ پایین چه خبره؟ هیچی؟ غلط کردی ، راست بگو؟ آها پایین و میگی؟!!! تولد شاهینه منم دعوت کرده . فقط پسرین؟ نه مرد هم هست !!! و اینطوری شد که مامانو به مدت نیم ساعت پیچوندم. خلاصه مهمونا یکی دوتا سه تا میومدن و همینطور شلوغ میشد که مهسا یکی از دختر هایی که دعوت کرده بودم زنگ زد و گفت یه لحظه بیام پایین ، منم رفتم و دیدم رنگش مثل پنیر سفید ایرانی (فتا)پریده ، بهم گفت یه پسره ای با مو های پخ پخی از سر کوچه دنبالش کرده ،منم سینه رو مثل ویگن دادم جلو دست ها مثل شماعی زاده عقب،پاها مثل خردادیان پرانتزی و از لای در آروم نگاه کردم ببینم کیه ، که دیدیم داش سورنای خودمونه که گَه گیجا گرفته و دنبال آدرسه ، رفتم جلوو گفتم : بّه داش سورنا عجب موهای چخ چخی ساختی ، گفت ، جون پیمان برای اینکه موهامو اینجوری کنم با اینکه سینوزیت دارم با موتور آومدم که که موهامو پوش بدم . اینطوری شد که من و مهسا و سورنا رفتیم داخل خونه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و می زدیمو می رقصیدیم ، محسن که طبق معمول بابای هاکر بیلیفین شده بود و با بطری شرابش (قولمون که یادت هست)وسط مجلس با مریم جون و دوستان قر می داد و گیلدا هم از بس مجتبی بهش آب گرفوروت داده بود یکوری افتاده بود . یکی از دختر های مجلس به اسم فریبا با مامانش اومده بود ، مامانش تریب اوپن مایند بود که من با دخترم دوستم و هر جا بخواهد باهاش میرم .  مامان فریبا یه گوشه نشسته بود و داشت همه چیزو زیر نظر می گرفت که داستان شروع شد... (کاد، تصویر عوض میشه و با یک کلوز آپ از سعید ادامه میدیم ): سعید که از اول مجلس همش داشت پیک میزد ،مست و پاتیل اومد وسط و با آهنگ مارتیک که می خوند : پرنده قشنگم کی می آیی؟ رفیق روزه ....داشت می رقصید که آهنگ تموم شد و سعید شروع کرد به داد زدن پرنده ها نشینن ، همینطور بال بزنن تا آهنگ بعدی شروع شه ، و آهنگ بعدی که شروع شد شروع کرد با همه دختر ها رقصیدن ، یکیو از بغل دوست پسرش میکشیدو باهاش می رقصید ،یکیو از رو صندلی بلند می کردو تا اینکه آهنگ خطرناک یه ماچ دادش دمش گرم بابا دمش گرم (افشین) شروع شد ، من رو به محسن کردمو بهش اشاره کردم حواست به سعید باشه و اونم تایید کرد.هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدای جیغ و تعجب بچه ها ،توجه منو به اون سمت دیگه مجلس جلب کرد.   (برمیگردیم به مامان فریبا) مامان فریبا همینطور داشت بقیه رو نگاه می کرد که سعید ازش خواهش می کنه باهاش برقصه ، و اونم قبول می کنه و از شانس بدش آهنگ تموم میشه و تا میاد بشینه آهنگ بی شرمانه افشین باعث میشه که منصرف بشه و به رقصش با سعید ادامه بده که ناگهان سعید برای اینکه آهنگو به مرحله عمل برسونه لب های مامان فریباو میبوسه و متاسفانه دخترش هم شاهد این صحنه باحال بود. من که دیدم سعید دست بردار نیست ، سریع سعید رو جدا کردم و بردمش تو اتاق ، مریم و رفیقاش که زده بودن زیر خنده رو به محسن کرد و گفت : خاک بر سرت که مست هم نمی شی مارو ببوسی!!! . من سعید و رو تخت شاهین خوابوندم و اومدم بیرون. دیگه طرف های ساعت 11 بود که بیشتر دختر ها داشتن لباس میپوشیدن و میرفتن که صدای جیغشون باز اومد ، من بدو بدو رفتم ببینم چی شده که دیدم یکیشون گفت سعید رو تخت خواب بوده ما اصلا حواسمون نبود ، وقتی داشتیم لباس عوض می کردیم بلند شده و داره هی بهمون سلام میکنه ومنم گفتم سلام کرده کار دیگه ای که نکرده که جیغ می زنید و رو کردم به سعید گفتم این ها رو داری خواب میبینی ، سرتو بذار بخواب ، و اونم دوباره خوابید ، و به دختره گفتم دیدی با صحبت همه چیز حل میشه. طرف ساعت 12 بود که داشتیم دور و بر را تمیز می کردیم که زنگ خونه خورد و دیدیم چندتا  دختر با یک پسر اومدن بالا ، محسن بدو بدو اومد پیشم که اینا برای اختتامیه دعوت شدن ، منم از خدا خواسته . دوباره بساط مشروبو رقص شروع شد ، هنوز 20 دقیقه نگذشته بود که دیدم بابام داره صدام میکنه پیمان پلیس اومده ، منم سریع ضبط و خاموش کردم وخیلی طبیعی به هوای گذاشتن آشغال دم در، رفتم یه سر و گوشی آب بدم که دیدم خبری نیست، حالا یکی نبود بگه کدوم خری با کروات ساعت 12 شب میره اشغال دم در بذاره.سرتون درد نیارم شاکی اومدم به باباهه گیر بدم دروغ به همسایه کار صحیحی نیست که خیلی قاطع گفت : جمع میکنی بساطتو یا بیام جمعتون کنم ، منم گفتم ، بابا جان اگه مزاحم شدیم به خودم میگفتی ،چرا پای ماموران زحمت کش 110 را به میان میاری؟!!!! رفتم تو خونه و دیدم همه لباساشونو از ترسشون پوشیدن وآماده فرارن ،منم که ضایع بود بگم بابم اسکلمون کرده ،گفتم بهتره بیخیال شیم و اینطوری بود که مجلس تموم شد. بدترین خبر ممکن این بود که شاهین ساعت 1.30 بهم خبر داد سعید رو تختش تگری زده و بدتر اینکه مامی بابیش فردا صبح میرسن.یکدفعه دیدم محسن نیست و در رفته و من بیچاره موندوم و یک خونه کثیف که تا صبح باید تمیز میشد و وسایلی که جابه جا میشد. البته شاهین هم دروغ گفت چون مامان باباش پس فرداش اومدن ، وقتی بهش گفتم مگه مرض داشتی اون شب با اون خستگی من و تا صبح بیدار نگه داشتی گفت ، توی گشاد اگه پاتو از خونه می ذاشتی بیرون دیگه برای تمیز کردنش بر نمیگشتی ، و منم بعد از یکمی فکر بهش حق دادم، و از این خوشحال شدم که دوستام منو بهتر از خودم میشناسن. بعدا شاهین به من گفت مامانش از تمیزی خونه شک کرده بود و گیر سه پیچ بهش داده بود کی خونه رو تمیز کرده و بهش گفتم به مامانت بگو خونتو کوکب خانم تمیز کرده همونی که از اول دبستان تا الان خونش تمیزه و ماست و پنیر درست میکنه. (پیمان جون)  
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:27  توسط   | 

 

سلام علیکم  بنده بازگشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:32  توسط   | 

فصل امتحانات

در این فصل حساس ، از نوشتن هر گونه داستان ، شهر ، قصیده ، 2 بیتی و حتی یک بیتی معذوریم ، حتی برای شما دوست عزیز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 3:17  توسط   | 

اولین عشق



راستش من زیاد اهل داستان گویی و راست گویی نیستم ،اینو همه میدونن یک روده ی راست تو شکشمم نیست ،آخه چیزی که راست وا میسته میلگرده نه روده ، ولی امروز می خوام از اولین عشقم بگم پس حواستو بده به من ....

هووووووووووووو میگم حواستو بده به من نه اینکه اس م اس بدی !!!

اون یه خانم بسیار سر زنده با سن کم و بیش  زیاد بود ، چشم ها درشت مثل آهووووووووو که هر وقت چشماشو میدیدم یاد مرحوم سوسن می افتادم ، لبا قنچه و نرم مثل فخری خوروش ( نویسنده از نرم بودن لب ها به روش آزمون و خطا مطلع نشده است بلکه با روش مشاهده و استدلال استنتاجی متوجه شده است چون موقع راه رفتن لب هاش به بالا و پایین و چپ و راست لـق میزد).

قدش بلند بود ولی گذر زمان خمیده اش کرده بود ، با اینکه دیابت داشت اصرار می کرد شیرین صداش کنم ، به قدری بیماری دیابتش این اواخر پیشرفت کرده بود که دکتر ها حتی آهنگ (تو خودت قند و نباتی ، شکلاتی شکلاتی)رو هم براش ممنوع کرده بودند.

همیشه خنده روی لباش بود حتی وقتی ناراحت میشد تا اینکه فهمیدم آخرین باری که ژل لب تزریق کرده لباش اینجوری شده و نمی تونه به شکل ناراحت درشون بیاره (یه جورایی مثل رونالدینیو) این خصوصیتش زمانی فاز می داد که وقتی بهش فحش رکیک هم می دادم بازم می خندید .

از صورت نگو ، سفید و درخشان و زیبا مثل پنجه آفتابه . از هر انگشتش یک انگشتر می بارید. زن نبود که فرشته بود حتی بال هم داشت ، بالهاش تو پشتش بود و اونقدر بزرگ بود که وقتی به پشت لباسش نگاه می کردی انگار 2تا تپه زده بود بالا ، ولی نمی دونم چرا اون بال هاشو همیشه زیر لباساش پنهون می کرد.

با اون سن و سال خیلی فرز بود وعلاقه بسیار زیادی به ورزش داشت بطوریکه کار هروزش این بود : صبحها که از خواب پا میشد میل میزد ، بعد از ظهر باغچه رو بیل میزد ، آخر شب هم به من بدبخت ...یر میزد(با عرض معذرت ولی گفتنی هارو باید گفت)

علاقه زیادی به کتاب خوندن داشت و کتاب های مورد علاقش شامل اشعار شکسپیر، نخودی و آتش نشانی ، مامان و بابا جیش دارم و کتای 9 ماه شیرین بود.

با اینکه 70 سال پیش به علت طلاق معلم دبستانش  از شوهرش درس و مدرسه را رها کرده بود ولی استعداد زیادی در ریاضیات داشت بطوریکه حتی صفر در مخرج کسر هم نمی تونست جلوی اونو در جواب گرفتن بگیرد

بعد از اینکه از شوهرش جدا شد هرگونه شایعه مبنی بر کور بودن اجاقش را تکذیب کرد و گفت: اجاق مهیا بود اما هیزم نبود و شوهر سابقش در ازدواج دومش 365 تا بچه به تعداد روزهای سال آورد تا مشت محکمی باشد به شایعه پردازان نبود هیزم.

خیلی اهل سیاست بود و بسیار آزادی خواه ، بطوریکه وقتی فهمید در بازداشتگاه کهریزک به باز داشت شدگان تجاوز می شود اولین کسی بود که حاضر شد این مجازات را با جان و دل بپزیرد ولی جوانان آزاد شوند.

 

خلاصه من با اون اوقات بسیار شادی داشتم تا اینکه یه شب دیدم یه شماره 0938 به من زنگ زد ،دیدم اونه،گفتم مبارکه خط نو خریدی ؟ گفت نه ، این جایزه یه بنده خداییه که اشتباهی تو خونه ما  انداختن ، دیدم 1000 تومن شارژ اولیه داره با خودم گفتم حیفه که  زنگ نزنم ، و ادامه داد : پیمان یه چیزی می خوام بهت بگم ولی قول بده ناراحت نشی ،منم گفتم بگو عسلکم ، گفت : می خوام باهات تموم کنم ولی علتشو نپرس ، منم هیچی ازش نپرسیدم و اینکه مطمئن بودم دلیلش به هیچ عنوان ،راه پیدا کردن  مرد دیگه ای به زندگیش نمی تونه باشه ، گوشی تلفونو مثل شتر قطع کردم، دیدم دوباره زنگ زد و گفت لطفا بذار حرفام و 1000 تومن شارژ تموم بشه بعدا قطع کن و بعد با صدای سوزناکی این شعر و برام خوند که هنوز فراموش نکردم:

کبوتر با کبوتر ، باز با باز

دیگر هیچ کدام ندارند حال پرواز

که از غم زده اند زیر آواز

که این داستان سرکاری بود ار آغاز

لطفا تا تمام شدن 1000 تومن شارژ اولیه شما هم دست به گیرنده های سیاه و سفیدتون نزنید.

(پیمان جون)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:34  توسط   | 

خب دوستان بنده هم به نوبه ی خودم بسیار خرسندم

 

که امروز در جمع صمیمی و گرم شما هستم و از دست

 

اندر کارای محتر صدا و سیما بی اندازه قدردانی می کنم

 

 که ما رو در راه اندازی این وبلاگ بزرگ کمک کردند ...

 

دوستان حقیقتا اگر تلاش های بی شائبه ی این عزیزان

 

نبود امروز من و پیمان در جمع شما حضور نداشتیم...

.

بله.... همون طور که پیمان جون هم عرض کردند من

 

مطمئنم که تا حالا میلیون ها نفر در سرتاسر جهان از

 

وبلاگ ما بازدید کردند ... قصدمون پیش از هر چیز ارائه ی

 

 برنامه های گوناگون شاد و تفریحی ست ... ما این جا

 

براتون موعظه نمی کنیم بلکه سعی می کنیم واسه

 

نیازمندا صدقه جمع کنیم که مسئولیت این امر خطیر با

 

بنده ی نا قابله  ما در این جا برنامه های گوناگون

 

تفریحی داریم پیمان جون از سر خاکساری عرض نکردن

 

 اما بنده می گم ایشون قصد دارن تا در این برنامه

 

 از حضور اشخاصی نظیر خاله شاه دونه و محمد صالح

 

اعلا به منظور شادی روح شهدا استفاده کنن... جا داره

 

که اینجا با کف مرتبتون ازایشون  قدردانی کنید

 

امیدوارم که عاقبت بخیر بشید

امیدوارم که شما دخترای دم بخت بخت گره خورده هم به سامون برسید

عرض دیگه ای ندارم

 

وسلام علیکم و رحمت الله و براکتم...

 

 

                                    دین و دین و رفقا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 3:12  توسط   | 

با سلام خدمت شما بیننده گرامی 


آشنایی با نویسندها:


در ابتدا خدمت شما باید عرض کنم ، نصب هر گونه پوستر آگهی در این وبلاگ پیگرد قانونی دارد و بر پدر مادر کسی لعنت که در این محوطه آشغال بریزد.

این وبلاگ از این به بعد در اختیار این جانب می باشد و از نظر ایمنی بسیار بالا است و عمرآ هک شود ، اگه تونستی هک کنیش بسم الله ... اااااااااااااااااااااااااااااا تونستی؟جون مادرت بیخیال شو ،بی جنبه!!! هوووووووووووو

مگه از خودت نافوس نداری؟

این بلاگ 2 نویسنده دارد که در زیر هر مطلب نام نویسنده نوشته میشود.

در ابتدا باید عرض کنم این وبلاگ شامل 3 قانون مهم است:

1- می تونید برای صدا کردن ما از لغت بی گانه پیمان جون و دینا جون استفاده کنید.

2- هر گونه لهو و لعب اعم از قر ریز ، قر درشت ،آلات لهو لعب ، بندری ، لری ، کردی و ... کاملا آزاد وقانونی می باشد.

3- تو که از وبلاگ ما می گذری ...ون لغت بگذر وبلاگ ما بن بست است.


تا یادم نرفته بگم که سبک نوشتاری من و دینا متفاوته یعنی از مادر جدا از پدر سوا میباشد ، سبک دینا (کیوکشین با کمی بندری)و سبک من هم (سبک حمیده خیر آبادی )می باشد.


هدف ما از راه اندازی این وبلاگ ، ایجاد محیطی گرم ،نرم ، جادار مانند یخچال فریزر امرسان میباشد ،امید است مارا با نظرات خود مشعوف نمایید.

(پیمان جون)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 0:31  توسط   |